سه شنبه, 05 ارديبهشت 1391 05:59

در جستجوی او که «اول» بود؛ مرغ یا تخم مرغ؟!

نویسنده  
امتیاز دهی به این مطلب
(0 رای )

امروز به چشم خودم، سوخته شدن فسفرهای مغز محترمم را دیدم. در «کارگروه» ویژه ای که به بازار محصولات فرهنگی و ضرورت شناخت سلیقه حقیقی مخاطبان اختصاص داشت، آنقدر به چالش ناجوری خوردم که هر چه فکر کردم، نتوانستم برای فرار از بحرانی که اعداد و ارقام بازار فرهنگی مشهد آنرا جار می زنند، راه حل خاصی ارائه بدهم. آقای محترمی که ظاهرا استاد دانشگاه بود، علت اصلی را در این بحران، عدم وجود محصولات و تولیدات استاندارد در بازار کشور می دانست که  باید فکری به حال آن کرد. خواستم بیایم و از نبود پژوهش های میدانی در فرایند تولید این قبیل محصولات گله کنم،

از اینکه تولیدکنندگان عمده ایران (همان دولتی های عزیز) از سوبسیدهای ناعادلانه بدجوری چاق شده اند و دیگر، غصه فردای آنچه به بازار می فرستند را نمی خورند که یادم آمد خودم هم دستی بر این آتش دارم و نانی که به خانه می برم، حاصل تولید همین نفروش های فرهنگی است... از خودم دلخور شدم و خواستم بلند بلند شروع به خودزنی کنم که یکی پرید وسط و از سلیقه تغییر یافته خوانندگان گفت. از اینکه دیگر رسمی گویی، خواهان ندارد و مردم آن چیزی را می خوانند که حجمی بر افکار آشفته شان اضافه نکند. آمدم از پیچیدگی زندگی امروز و نقش اقتصاد در فرهنگ ناله کنم، که رفیق شیک پوش بغلی ام با آن بوی عطر محشر کت ایتالیایی اش، حکایت موتور محرکه های اصلی اقتصاد ایران را کشید وسط؛ کارگرانی که اگر دل به کار بدهند، چرخ های این ماشین غول پیکر می چرخد و اگر نخواهند که دیگر سرمایه های میلیاردی هم به ریالی نمی ارزند. مزمزه کردم که درباره آرامش روانی کارگر و کارمند و بازاری و نقش آن در بهبود همه ابعاد ارتباطی در جامعه مان، چند جمله ای سخن پراکنی کنم اما خانم محترمی زودتر دستش را بالا برد و با حرارت ویژه ای از زنان و کودکانی گفت که ساعات در خانه بودن کارگران را به خود اختصاص می دهند. آنهایی که اگر در حفظ و استمرار آرامش در محیط خانه، با هم همکاری کنند، بزرگترین کمک را به طول عمر مفید همسران و پدران شاغل شان خواهند کرد. رمق مغزم گرفته شده بود. اما هنوز هم می توانستم درباره فقر خانواده های ایرانی در عرصه مهارتهای زندگی و دریافت اطلاعات جدید درباره موضوعاتی مثل خانواده درمانی که خیلی دوستش دارم، صحبت کنم... که دبیر جلسه، پایان زمان کارگروه را اعلام کرد اما دلش نیامد که نظر شخصی اش را نگوید و آن اینکه بهترین آموزش هایی که می شود به خانواده ها منتقل کرد، از مجرای تولیدات جذاب و پرمحتوایی صورت می گیرد که برای ذائقه عمومی نیز غریبه نباشند!!
پی نوشت: اگر سرتان با خواندن این یادداشت کوتاه، درد گرفت، باور کنید من بی گناهم! فرض کنید خود شما مشغول تجربه کردن چنین دایره تکرار شونده ای هستید، آن هم دور میز بزرگی که انسان های فرهیخته اطرافش، برای فرار از یکنواختی و گرفتگی عضلات گردن، مدام کله شان را می چرخانند و همدیگر را نگاه می کنند. به نظر شما حاصل یک چنین جلسه رسمی و «پرمحتوایی» که آدمها حتی نمی توانند دستشان را توی دماغ شان کنند، نباید کمی گیج کننده باشد؟!

88099 بازدید اصلاح شده در تاریخ شنبه, 18 آذر 1391 09:47

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن